بدون عنوان
می خوام تو این قسمت یه سری از دردلهای مادرانه برای دخترم به یادگار بزارم
دخترک نازم الان که دارم این مطالب می نویسم توی دل مامان دارای همش تکون می خوری . عزیزم هیچکس از آینده و فردای خودش خبر نداره و اینکه خدا چه سرنوشتی براش تایین کرده و اونو به کجاها می کشونه ، پدر و مادرها همیشه بهترین آرزوها رو برای بچه هاشون دارن اینکه بزرگ شدن چکاره میشن و برای بچه هاشون چه کارهای انجام می دن و خیلی چیزهای دیگه ..
دوران کودکی مامان بر میگرده به ایلام یه خانواده 7نفره شاد با یه پدر و مادر مهربون و خواهر های دوست داشتنی که از صبح تا شب باهم بازی می کردن همیشه تنها بودیم کنار هم و باهم . از صبح که بیدار میشدیم با طیبه و سعیده تو حیاط با آجرهای و حیوانهای که داشتیم بازی می کردیم تو بازی ما هم همیشه خانواده شاد بودن. تا اینکه امدیم کرمانشاه تو خونه پدری توی محله 22بهمن میدان مرکزی خیابان ایثار کوی 100 پلاک 1 یه خونه 2طبقه که هر چند سال می رفتیم توی یه طبقه بالا یا پایین.
حالا اوضاع فرق می کرد ،تمام دغدغه من و خواهرها درس خوندن بود سرگرم مدرسه و درس کنکور و دانشگاه شدیم ولی بازم خوشحال شاد تا اینکه یه فصل جدید تو زندگی ما شروع شد یک یکی خواهرهام عروسی کردن لیلا سارا من طیبه و بعد آمدن نوها .جمعیت خانواده زیاد شد (دامادها )حمید جواد هادی شاهین (نوها) رضوان ستاره باران آوا و هانا و علی اصغر - حال دیگه واقعا یه خانواده بزرگ شده بودیم که در راس اون مامان و بابا قرار داشتن .
عزیز مامان همیشه زندگی شیرین و بر اساس میل ما آدما نمیگرده بعضی وقتها زندگی تلخ میشه . دخترکم فکر که می کنم می بینم خدا همه چیز به من داده از نعمت سلامتی و خانواده و مادر شدن و خیلی چیزهای دیگه که باید شکر گذار اون باشم .
ما آدمها همیشه از خدا طلب کاریم و همیشه از اون بهترین چیزها رو می خوایم و همین که یکمی طمع تلخی به ما نشون می ده حسابی طلب کار می شویمو شروع به ناشکری کردن می کنیم.
تو این لحظه از خدا می خوام که یه دید درست به من بده دیدی که بتونم راه درست از بد تشخیص بدم . و در آینده مادری لایق برای تو خواهر ها و برادرانت باشم


بدون عنوان
